۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

رسالت شمشیر ، بدستور الله کینه توز تازیان بیابانی


در قرآن محمدی، آن همیشه الله ترسناک و هراسناک از آسمان بیابان سوزان عربان با دلی از کنیه توزی و بیزاری و پشیمانی از دست آفریده خویش، با خشم و نفرت درونی رسول بیابانی، به مسلمان همیشه تسلیم شده ترسان و لرزان خودش دستور می دهد :
۱- من در دلهای کافران نامسلمان ترس وارد خواهم کرد. تا شما گردنهای آنهارا بزنید و انگشتانشان را قطع کنید. - قرآن سوره الانفال . آیه 12-
۲- شما ای مومنان به اسلام، کافران را بکشید و با آنان جنگ کنید تا الله آنان را بدست شما عذاب کند و خوار گرداند . - قرآن سوره توبه . 14 -
۳- چون با نامسلمانان و کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو افکنده و دستهای آنها را سخت ببندید و اسيرشان کنيد. آنگاه با گرفتن فدیه - جزیه - باج - تا پایان جنگ جهاد کنید. و اين است حکم الله،،،، - قرآن سوره محمد .آيه 4 -
تازیان را غم احوال گرانباران نیست -- پارسیان را مددی تا خوش و آسان بروم - حافظ -

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

فلسفه فراموشی − شرحی بر رباعیات خیام

"نویسنده: امین قضایی / برگرفته از رادیوزمانه"

رباعیات عمر خیام پرتو کوچکی است از خردورزی که قرن‌ها فاصله را از فضای جهل عوام و خرافات مذهبی طی کرده و به دست ما رسیده است. در اشعار وی، استعاره به جای رازورزی در خدمت توضیح یک استدلال و نکته فلسفی است؛ به جای پوشاندن، آشکار کرده است و به جای نمایش فصاحت و بازی زبانی، حقیقت تلخ را به صراحت بیان کرده است. همین صراحت است که آن ‌را از تفسیر و تعبیر بی‌نیاز کرده است، به خصوص تفاسیری که با رازورزی قصد نهان کردن حقیقت عریان را دارند. با این حال، این اشعار عاری از یک فلسفه درونی نیست. هدف ما در این مقاله توضیحی بر این فلسفه است.
برخی رباعیات خیام قصد دارند به مغالطات متافیزیکی زمان خود پاسخ دهند. برای نمونه چند رباعی را از نظر می‌گذرانیم:
سازنده چو ترکیب صنایع آراست
از بهر چرا فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور عیب کِرا است.
شاعر این رباعی مسلما با تفاوت فلسفه افلاطون و ارسطو آشنا بوده است.[1] این رباعی در واقع نقدی است بر برهان نظم. مصراع اول می‌گوید که اگر صانع فرضی جهان موجودی کامل است پس چرا جهان را ناقص آفریده است؟ یا مطابق پارادوکس اپیکور (Epicurus) می‌توانیم بگوییم که اگر خدا موجودی خیر است پس چرا این جهان مملو از شرارت است.
در مصرع اول بیت دوم، به تفکر ارسطویی اشاره می‌شود که هدف این جهان را دستیابی به کمال و نیکی می‌داند (گر نیک آمد). پس شاعر استدلال می‌کند که اگر هدف (این تغیرات و مراتب وجود) نیک است در این صورت چرا چیزها می‌میرند و ضایع و تباه می‌شوند. در مقابل اگر مانند افلاطون تصور کنیم که هدف جهان رسیدن به کمال نیست و بلکه برعکس این جهان، تباهی و فساد صور موجود از جهانی کامل هستند، پس این صور ناقص موجود در جهان متعلق به چه کسی است؟
به این ترتیب، شاعر مشی افلاطونی و ارسطویی برای توجیه وجود خدا و کمال جهان را نقد می‌کند. در توضیح باید اضافه کنم که به نظر افلاطون، صورت‌ها کامل هستند و رخدادهای این جهان تنها این صور کامل را ناقص و تباه می‌سازند. از نظر افلاطون، این جهان چیزی جز یک رونوشت ناقص از جهان ایده آل‌ها نیست. ارسطو، برخلاف افلاطون، معتقد بود که هدف جهان رسیدن به کمال است و رخدادهای جهان به گونه‌ای پیش می‌روند که ماده محض (هیولای اولی) به صور محض تکامل پیدا کند. نقد خیام به متالهین افلاطونی این است که اگر خدا خالق صور کامل است، پس این صور ناقص در جهان متعلق به چه کسی است؟ و نقد وی به متالهین ارسطویی این است که اگر صانع این جهان را بوجود آورده تا به سوی صور کامل حرکت کند، پس چرا به وضوح می‌بینیم که همه چیز می‌میرد و از بین می‌رود. خیام با یک بیت، هر دو تفسیر افلاطونی و ارسطویی از کمال جهان و صانع آنرا نقد می‌کند! به قول صادق هدایت:” انسان به حیرت می‌افتد که یک عقیده فلسفی مهمی‌چگونه ممکن است در قالب یک رباعی بگنجد.”[2]
ماییم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایه دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آیینه زنگ خورده و جام جمیم
این رباعی به وضوح این تفکر مادی (و البته اصالت وجودی) را بیان می‌کند که انسان منشا وجود ارزش‌هاست. این انسان است که خوبی و بدی را تعریف می‌کند و فراتر از او و در این چرخ فلک هیچ چیز فی نفسه کامل یا ناقص، بالا و پایین یا بد و خوب نیست.
گر بر سر لوح بودنی‌ها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است
ور روز ازل هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
خیام جبرگرا بود ولی در این رباعی تنها اعتقاد به جبرگرایی دیده نمی‌شود، بلکه بسیار بیشتر، این رباعی یادآور یک بحث قدیمی‌ فلسفی درباره تناقض میان مشیت الهی (و علم غیب دانستن وی) و اختیار انسان است. اگر خدا دانای مطلق است پس باید از آینده نیز خبر داشته باشد و اگر می‌داند که من در نهایت به بهشت و جهنم می‌روم یا چه اعمالی را انجام می‌دهم، یعنی اگر این اعمال (بنا به ادعای قرآن[3]) در لوحی محفوظ نوشته شده‌اند، پس ما اختیاری نداریم و آزمون الهی امری عبث و بیهوده است. به بیان دیگر اراده انسان مشروط بر این است که خدا از آینده ما آگاهی نداشته باشد و برعکس علم الغیب خدا و مشیت الهی منوط به این است که انسان اراده‌ای نداشته باشد. اگر حالت دوم درست باشد، پس خدا دلیلی برای داوری درباره اعمال انسان ندارد:
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می‌دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور می‌خوانند
آنچه این رباعیات را بی‌نظیر می‌سازد، ارائه استدلال، شفافیت و وضوح با چند کلام مختصر است. رباعیات خیام، برخلاف غزل‌های حافظ، به علت سادگی، صراحت و محتوا زیبا هستند.
اما هدف این مقاله چیزی ورای تفسیر و تجلیل از اشعار خیام است. ستایش از خیام تا مثلا بر غنای میراث فرهنگی ایران تاکید کنیم، کاری است بی ارزش و فرومایه و ناشی از تفکر حقیری است که امثال خیام از آن می‌نالیده‌اند. اگر خیام نماینده کسی باشد آن نه فرهنگ ایران و مشرق زمین، بلکه نماینده خردورزان کلبی مسلکی است که هزاران سال تحت سیطره مذهب، رواقی گری و تصوف صدایشان خاموش مانده است. اسلاف خیام را می‌توان سقراط و اپیکور دانست.
بهتر است به بحث اصلی، یعنی فلسفه فراموشی بازگردیم. شاید به کمک خیام بتوانیم نگرش جدیدی نسبت به هستی بدست آوریم.
همانطور که پیشتر گفتیم، نزد خیام، استعاره و تشبیه، تنها صنایع ادبی نبوده بلکه در در خدمت ارائه روش جدیدی برای نگرش به جهان هستند بی آنکه با طرح یک ادعای متافیزیکی پوشالی، ادعای شناخت اسرار هستی را داشته باشد. پس فلسفه خیام، مانند اگزیستانسیالیسم قرن بیستمی، یک دیدگاه عملی برای زندگی به ما می‌بخشد. یعنی یک نگرش به هستی برای آنکه با مرگ و اندوه جهان کنار بیاییم نه آنکه ادعای شناخت راز هستی را داشته باشیم.
صادق هدایت در توضیح خود درباب خیام می‌نویسد: “خیام پناه به جام باده می‌برد و با می‌ارغوانی می‌خواهد آسایش فکری و فراموشی تحصیل کند. خوش باشیم، کیف کنیم، این زندگی مزخرف را فراموش کنیم. مخصوصا فراموش کنیم، چون در مجالس عیش ما یک سایه ترسناک دور می‌زند. این سایه مرگ است.” با این همه، صادق هدایت نتوانست در توضیح فراموشی از این جلوتر برود و صرفا فراموشی را فراموشی غم دنیا و مرگ تفسیر می‌کند. یک تاثیر آشکار شراب (شراب به معنای واقعی آن و نه هیچ تفسیر رازورزانه و مضحک از آن) فراموش کردن زمان گذشته و آینده است:
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت، و نیست نابوده پدید
خوش باش و غم بوده و نابوده مخور
فراتر از فراموشی اندوه جهان و مرگ، بحث بر سر عدم ِ زمان گذشته و آینده است. به عبارت دیگر، می‌توانیم بگوییم که زمان حال حرکت یا “شدن”ی است میان دو عدم یعنی گذشته و آینده. پس فراموشی استعاره خوبی برای درک شدن و صیرورت جهان است.
“شدن” فراموشی هستی است. “بودنی”‌ها با “شدن” خود را فراموش می‌کنند درست همانطور که ما با شراب، وجود فانی خود را فراموش می‌کنیم. بسیاری از رباعیات خیام این استعاره را به دست می‌دهند:
می‌لعل مذابست و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می‌خندان است
اشکی است که خون دل در او گریان است
جامی‌است که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه مهر بر جبین می‌زند
بین کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش
در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویای خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
این استعاره‌ها به ما کمک می‌کند تا درک متفاوتی از هستی داشته باشیم. انسان یا جسم به پیاله و جان به شراب تشبیه شده است. دهر به کوزه گر و اجسام جهان به جام و کوزه‌‌هایی تشبیه شده است که “جریان هستی” مانند آب یا شرابی در آن جریان می‌یابد. برخلاف فلسفه ارسطو، هدف موجودات، رسیدن از ماده به صورت نیست بلکه هر موجودی در گذر زمان و جریان سیال “شدن” نیست و فراموش می‌شود. مانند هراکلیتوس، در جهان خیام “بودنی ها” یا هستومندها تنها لحظاتی هستند که هستی در آنها جریان می‌یابد. “بودنی ها” هستی را می‌نوشند و از “بودن” خود دست می‌کشند. “موجودات” به پیاله و جام، شراب به هستی و “شدن” به فراموشی تشبیه می‌شود، تا تمامی‌نظام‌های ارزشگذاری میان “بودن ها” (ماده/صورت، بالقوه/بالفعل، بالا/ پایین، مادی/ معنوی، آسمانی/زمینی، سطح/عمق و..) از بین برود. همه آنها در یک سطح قرار می‌گیرند، بر تمامی‌آنها هستی جریان دارد و همه آنها با نوشیدن جریان هستی، “بودن” خود را فراموش می‌کنند. از نظر خیام هیچ مراتبی بین موجودات برقرار نیست. همه آنها محکوم به نیستی و در معرض “شدن” هستند، پس کسی که تقدیر خود را از آسمان می‌خواهد نمی‌داند که این چرخ نیز مانند او بیچاره است و در گذر هستی، فراموش شده است. در حالیکه ارسطو برای وجود مراتب قائل است و بسیاری از فیلسوفان مشرق زمین نیز از نظر او تبعیت کرده اند، خیام (که مسلما افلاطون را به ارسطو ترجیح می‌داد) وجود را صرفا “نمود” یا لحظه‌ای از هستی می‌داند که در همان لحظه در خود دریای “هستی” نیست می‌شود:
می‌پرسیدی چیست این نقش مجاز
گر بر گویم حقیقتش هست دراز
نقشی است پدید آمده از دریایی
و آنگاه شده به قعر آن دریا باز
البته هدف من در اینجا این نیست که تفکر خیام را منحصر به فرد جلوه دهم. برعکس، رباعیات وی منعکس کننده طرز تفکری است که قدمت آن به هراکلیتوس و اپیکور می‌رسد، اما به سبب سرکوب مذهبیون و سلطه فکری ارسطو، مورد توجه قرار نگرفته است. خصوصا آنکه سبک زندگی کلبی مسلکان به این گمنامی‌و ناپیدایی دامن می‌زد: آنها همیشه به حلقه کوچکی از دوستان خردمند دلخوش و هرگز دنبال رسیدن به مقام و جایگاه اجتماعی نبودند. اگر چیزی باشد که خیام را برای زمانه کنونی نامربوط می‌سازد همین دوری گزیدن از امر اجتماعی است.
اهمیت و نگرش رادیکال تفکر کلبی مسلکی و مادی گرا وقتی روشن می‌شود که مبحث علیت مطرح می‌شود. پوچ گرایی خیام باعث می‌شود که نه فقط به رستاخیز و زندگی بعد از مرگ بلکه به “علت غایی” نیز هیچ اعتقادی نداشته باشد. شاید برای کسانی که با فلسفه آشنایی نداشته باشند، مخالفت با علت غایی تنها یک اظهار نظر فلسفی جلوه کند. اما در واقع به جرات می‌توان گفت که این براندازی علت غایی بود که منجر به رشد تفکر علمی‌در غرب شد. ارسطو و تمامی‌پیروان مسیحی و مسلمان وی، عادت داشتند (و دارند) که هر پدیده‌ای را با یک هدف فرضی توضیح دهند و مردم را با توضیح یک علت غایی ساختگی راضی می‌کردند. برای مثال، علت غایی حیوانات این است که از گوشت آنها بخوریم و از نیروی آنها برای کار استفاده کنیم، علت غایی یک دانه این است که به درخت یا بوته‌ای تبدیل شود و از میوه هایش بهره ببریم. هدف گل این است که از زیبایی آن لذت ببریم. خودتان تصور کنید که این توضیحات تا چه حد می‌توانند سد راه نگاه دقیق علمی‌شوند. زیربنای فلسفی تمامی‌این توصیفات غیرعلمی، علت غایی است. زیرا علت غایی، یک پدیده را با کارکردی که برای انسان دارد توضیح می‌دهد و این کارکرد را هدف وجودی و مرحله کمال آن می‌داند.
اگر پوچ گرایی نزد خیام، موجب رد علت غایی می‌شود، جبرگرایی نیز علت فاعلی را از بین می‌برد. جهان خیامی، در سیالیت بی‌امانی است که به هیچ موجودی فرصت “بودن” را نمی‌دهد چه رسد به عامل بودن. بودنی‌ها از طریق شدن خود را فراموش می‌کنند، هستی همچون شرابی در پیاله‌ای در موجودات جریان یافته، نیست و نابودشان کرده و سپس جریان سیال هستی دوباره خود را در موجود دیگری نشان می‌دهد. نه موجودات و نه حتی دهر و فلک هیچ قدرتی برای کنترل حرکت خود ندارند. در جهان جبرگرا (بهتر است از کلمه مذهبی تقدیرگرا در اینجا استفاده نکنیم) هیچ جایی برای علت فاعلی چه انسان و چه غیرانسان وجود ندارد.
نتیجه عملی فلسفه کلبی مسلکی خیام که جبرگرایی و پوچ گرایی را در خود دارد، شاد زیستن و حال را غنیمت شمردن است. هستی جریانی است که خود را در صور مختلف نشان می‌دهد و سپس آنها را فراموش می‌کند. هستی فراموشی “بودنی”هاست و شراب با فراموشی گذشته و آینده، این تجربه هستی شناختی ناب را به ما می‌بخشد. این فلسفه فراموشی اگرچه رازی از اسرار هستی را نمی‌گشاید، اما حکمتی است تا فریب ارزش گذاری‌های ساختگی را نخوریم. ارزش گذاری موجودات براساس، بالا و پایین، اصل و فرع، کمال و نقص، بالقوه و بالفعل همگی کذب است. ما لحظه‌ای از هستی هستیم و شراب بهترین تجربه از این هستی را به ما می‌بخشد. پیام هستی به انسان، پیام شراب است: بنوش و فراموش کن. همه آنچه در این جهان هست صور محضی هستند که هستی در آنها نمود می‌یابد.

۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

بخشی از نظر کسروی درباره ی امام دوازدهم (زمان) شیعیان

چگونگي آنکه اين امام يازدهم را فرزندي شناخته نشده بود. از اينرو چون مُرد به ميان پيروانش پراکندگي افتاد. يک دسته گفتند: «امامت پايان پذيرفت»
يکدسته برادر او جعفر را (که شيعيان جعفر کذّاب مي نامند) به امامي پذيرفتند. يک دسته هم چنين گفتند: «آن امام را پسري پنجساله هست که در سرداب نهان مي باشد و امام اوست».
سردسته اينان و گوينده اين سخن عثمان بن سعيد نامي مي بود که خود را «باب» (یا در امام) ناميده ميگفت : «آن امام مرا ميانه خود و مردم ميانجي گردانيده. شما هر سخني ميداريد به من بگوييد و هر پولي ميدهيد به من دهيد و گاهي نيز پيغامهايي از سوي آن امام ناپيدا (به گفته خودش: توقيع) به مردم ميرسانيد.
دوباره ميگويم: داستان بسيار شگفتي مي بود آن بچه اي که اينان مي گفتند کسي نديده و از بودنش آگاه نشده بود و اين نپذيرفتني است که کسي را فرزندي باشد و هيچکس نداند. آنگاه امام چرا رو مي پوشيد؟! چرا از سرداب بيرون نمي آمد؟!.. اگر پيشواست بايد در ميان مردم باشد و آنان را راه برد. نهفتگي بهر چه مي بود؟...!
شیعی گری / احمد کسروی
دوستان می توانند مجموعه کتابهای زنده یاد احمد کسروی تبریزی را از لینک های زیر دانلود کنند.
صوفی گری
شیعه گری
بهایی گری


۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

آیا با دین می‌شه جامعه ساخت؟


بسیاری از افراد در مورد اخلاقیات اسلام صحبت میکنند و میگویند اسلام خوب است چون انسان را به کارهای خوب دعوت میکند، اگر اسلام نباشد جامعه پر از دروغ و آدم کشی و.. خواهد شد. غرب را نگاه کنید، غرب با آزادی دادن به همجنسگرایان به قوم لوط برگشته است، اگر اسلام وجود نداشته باشد خانواده از بین خواهد رفت و…
همین بیپایه بودن و توجیه پذیر بودن مفاهیم دینی بزرگترین علت ضد اخلاق بودن پدیده دیانت است، دین داران به همین دلیل که مفاهیم دینی آنها بی پایه و اساس است انسانهایی به شدت قانونگریز هستند، چون قوانین الهی خود را بالاتر از هر قانون دیگری میببینند. دین داران خدا را در خود میبینند، بجای اینکه خود را طرفدار خدا ببینند، خدا را طرفدار خود میبینند، کارهای خود را میتوانند به سادگی به خدا بچسبانند، معمولا آدمهای مذهبی دشمنان خود را دشمنان خدا میخوانند و یا رسماً آنها را شیطانی و شر مینامند، این باعث میشود که شخص به هر کاری که خود فکر میکند درست است دست بزند با توجیه اینکه این کار بر رضای خداوند است. خمینی، هیتلر، بن لادن، محمد رسول الله، دستگاه حکومتی کاتولیکها و بسیاری دیگر از جنایتکاران تاریخ، دشمنان خود را دشمنان خدا نامیده اند و نابودی آنها را خواست خدا میدانند.

دین داری و جادوگری و صوفیگرایی چون بر پایه های ضد علمی و غیر منطقی استوار هستند، و اصولا مراتبی از فرضهای غلط و ادعاهای بدون استدلال، پایه های آنها را تشکیل میدهند، ذاتا به سمت جزمیت در اندیشه و اخلاق حرکت میکنند، و جزمیت دشمن بزرگ اخلاق است. بسیاری از اخلاقیات در حال تغییر هستند، مسئله برده داری روزگاری کاملا اخلاقی بود، همجنسگرایی روزگاری کاملا ضد اخلاقی بود، نابرابری حقوق زن و مرد روزگاری کاملا منطقی به نظر میرسید، اما امروز همه اینها و هزاران مسئله مربوط به اخلاق دیگر به شدت تغییر کرده اند. اما مفاهیم دینی چون تغییر نمیکنند با اخلاقیات جدید سر دشمنی دارند، برای همین است که بزرگترین دشمنان اخلاقیات نوین در تمام دنیا همواره دین داران بوده اند. تنها دشمنان جدی مفاهیمی که برای رفاه و آرامش و در نتیجه سعادت و اخلاق بشری وجود داشته و دارند همانا دین داران عالم هستند. دین دارن معمولا جدی ترین مخالفان، مفاهیم اخلاقی زیر هستند.
برابری حقوق زن و مرد
دموکراسی، خرد کردن قدرت در جامعه
سوسیالیسم، خرد کردن و برابری ثروت در جامعه
حقوق بشر
حقوق برابر و حق حیات و ازدواج برای همجنسگرایان
کثرت گرایی دینی، آزادی ادیان
آزادی اندیشه، و آزادی بیان اندیشه
کثرت گرایی
خردگرایی
اصالت عقل
باید توجه داشت که اینها همگی اصول و برنامه های اخلاقی ای هستند که شرایط زندگی بهتر و اخلاقی تر را برای جامعه پدید می آورند و اکثر دین ها با این مفاهیم مشکل اساسی دارند. این جور مفاهیم هستند که باعث میشوند در جامعه ای جرم و جنایت کمتر وجود داشته باشد و افراد کمتر پرخاشگر باشند و به یکدیگر دروغ بگویند نه ترساندن انسانها با اینکه اگر دروغ بگویید در روز آخرت سرب داغ در حلق شما ریخته خواهد شد!

۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

مسلمان اجباری

- یا الله محمدی با شمشیر خونین یا گردن زنی قرآنی 
-یا تسلیم به اسلام محمد میشوی؟ یا در آتش سوزان دوزخ، پخته و سوخته میگردی؟
الله کینه توز محمد، همان شیطان کینه توز محمد است و اسلام و قرآن خونین بیابانی محمد بر خاسته از اندیشه و سرشت و فرهنگ, خونین بیابانی محمد است و پیام آور مرگ آزادی و نابرابری و دگر هیچ و هیچ.
هر کسی که به غیر از اسلام دینی دیگری برگزیند، در روز قیامت از او پذیرفته نیست. او در آتش سوزان جهنم جای دارد. - قرآن - سوریه آل عمران- آیه ۸۵ -
- الله به شما نصرت داد تا آنهایی را که کافر شده اند گردن زنید و بکشید. - سوره آل عمران- آیه ۱۳۵-
با نامسلمانان و کسانی که از اهل کتاب - یهودی و مسیحی - هستند و ایمان به الله و روز قیامت نیاورده و آنچه را که الله و پیامبرش محمد حرام دانسته، حرام نمی دانند، و مذهب اسلام را قبول ندارند جنگ و قتال کنید تا با ذلت و سر افکندگی به مسلمین جزیه - باج - مالیات - سوره توبه - آیه ۲۹ -
- خون میچکد ز برگ برگ مرگ آور آیات شیطانی قرآن محمدی.

۱۳۹۳ بهمن ۱۷, جمعه

عقل در برابر دین

مدتیست که جنگی بین مدنیّت اسلام و مدنیّت غرب درگرفته است ٠ 
امّا ابتدا باید پرسید که : آیا "مدنیّتی" در جهان اسلام وجود دارد؟ آیا مدنیّتی که قانون قصاص ، و دست و پا بریدن ، و سنگسار کردن ، و قوانین عقب افتاده ازدواج با دختربچه های ١٣ ساله ، و پوشش اجباری را زیربنای حکومت خود قرار داده ، لیاقت نام "مدنیّت" را دارد؟ 
حقیقت اینست که جهان غرب ، پس از گذراندن دوران تاریک قرون وسطی و تحمل رنجهای فراوان و با کمک و کوشش فرزانگان و متفکرین بزرگ ، به مدنیّتی آزاد دست یافت که والاترین شاخصه آن "حقوق بشر" ، و یکی از بارزترین جلوه های آن "آزادی بیان" است ٠ بعضی از کشورهای دیگر جهان نیز مانند ژاپن یا سایر کشورهایی که در این مسیر سابقه ای نداشتند ، با سعی و کوشش ، خود را با جهان غرب همراه و همگام کردند ، و بدین طریق توانستند با استفاده از تجربیات جهان غرب ، به مدنیّت دست یابند ٠ 
جهان اسلام امّا ، در وادی دیگری قدم میزند ٠ آیین مقدس اسلام ، خود از بدو شروع با توهین به ادیان دیگر و خوار شمردن دگر اندیشان ، و تخریب عبادتگاه های غیرخودی آغاز بکار کرد ٠ در جهان اسلام البته ، هیچکدام از این اعمال توهین محسوب نمیشوند ، چون آنها اسلام را بر حق میدانند ٠ باید پرسید که چرا نجس خواندن یهودیان ، و مجوس خواندن زرتشتیان ، و ضالّه خواندن بهائیان و هندو ها هیچکدام توهین بحساب نمیایند ، ولی اگر کسی ازدواج رسول با دختر ٩ ساله را نقد کند ، توهین بزرگی محسوب میشود ؟ حرف آخر جهان اسلام همان صحبتی است که ١٥٠٠ سال پیش زده میشده و آن اینست که همه شما باید مثل ما فکر کنید ، وگرنه با شما جنگ خواهیم کرد ٠٠٠ آزادی بیان مبحثی است که در نظام های تعبّدی ، یعنی نظامهایی که اطاعت مطلق پایه اصلی آنها میباشد ، نمیگنجد ٠ این جماعت میخواهند توحّش خود را به جهان تحمیل کنند ٠٠٠ 
-آخوندی که میگوید پیامبر اسلام برای مکارم اخلاق آمده است باید اخلاق را تعریف کند ٠ او باید توضیح بدهد که آیا کشتار مردم غیر مسلمان تحت پوشش "جهاد" ، به اخلاق کسی صدمه وارد کرده یا خیر ؟ آیا به بردگی گرفتن زنان و کودکان و تبدیل کردن مدینه به مرکز برده فروشی در منطقه ، به اخلاق و تقوای شخص صدمه وارد کرده یا خیر ؟؟؟٠٠٠

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

حق کفرگویی

در یک جامعه آزاد ، همانگونه که هر فردی میتواند مذهب خود را انتخاب کرده ، عبادتگاه مخصوص خود را داشته باشد و به تبلیغ آن مذهب بپردازد ، افراد دارای حق کافر بودن و کفر گویی نیز هستند٠٠٠٠ 
اشخاصیکه به بهانه توهین شدن به مقدسات شان ، حق نقد تقدسات را ازافراد جامعه سلب میکنند ، در حقیقت استبداد مذهبی را پایه گذاری میکنند ٠
حق کفرگویی ، حق تقدس زدایی و ، حق نقد دین ، بخشهایی از آزادی بیان در یک جامعه دموکراتیک هستند ٠ 

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

مقام امام علی از نظر شیعیان

ببینید این شیعیان رافضی " به قول اهل سنت " علی امام اول شیعیان را به چه مقام و منصبی نشانده اند!
آخوند شیعه رافضی در این کلیپ کوتاه میگوید:
" هر چه پیغمبر در ادیان ابراهیمی بوده از آدم گرفته تا نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و خود محمد در مقابل علی رقمی نیستند!
مقامی که الله به علی داده به هیچ یک از پیامبران پیش از محمد و حتی خود محمد نداده است!
علی با همه پیامبران زندگی کرده است!
هیچ ملکی مقامی همانند علی در نزد الله نداشته است...!"
شیعیان که 10% پیروان اسلام را تشکیل میدهند بیش از 90% از پیروان اسلام را که سنی هستند بعنوان پیروان راستین اسلام قبول ندارند زیرا بر این باور است که بعد از فوت پیامبر اسلام ، خلافت و جانشینی متعلق به علی و آل علی بوده است و سه خلیفه اول پس از مرگ محمد این خلافت را غصب کردند و پس از توطئه بر علیه خلافت کوتاه علی نیز بدست معاویه باز خلافت از چنگ آل علی ربوده شده است!
سنی ها نیز این 10% پیرو شیعه را ابداً مسلمان نمی نامند و به آنها رافضی یا از دین برگشته می گوید که در پی بت پرستی و مرده پرستی هستند!
اگر چه تمام این فرقه های اسلام اعم از شیعه و سنی بساط دکان خرافه فروشی دینشان را بر خرواری از افسانه های گذشته گان از جمله کتاب تورات به عنوان آیات الهی و روایات بی پایه و اساس و خز و عبلات بنا کرده اند. اما خالی بندی و افراطی گری فرقه شیعیان داستان و ماجرایی دیگر دارد. به جرئت می توان گفت که یکی از ابلهانه ترین نوع موهوم پرستی در روی ای کره خاکی متعلق به شیعیان است. در این نباید کوچکترین شکی داشت.
به سوریه، عراق و ایران خودمان بنگرید هزاران بتکده تحت نام حرم و امامزاده مکان های این خرافه پرستی شده است و هر روز هم بر تعداد آنها اضافه میشود!
امام اول بدون سند و مدرکی در تاریخ را وزیر دست راست الله مدینه کرده اند که همه ملائک و پیامبران ادیان ابراهیمی در برابر او رقمی نیستند و امامی نزائیده شده دیگر را بیش از 1200 سال است که در چاهای سامرا و جمکران غیب و مخفی کرده اند!
آنچه که دردناک و باعث شرمساری است نقش برجسته ما ایرانیان در ساختن چنین فاجعه جنون آمیزی تحت نام مذهب تشیع است!

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

دیکتاتورها همیشه در کمین نشسته و منتظرند


بعد از انقلاب کبیر فرانسه ، بزرگترین حادثه در جهان به لحاظ بیداری جوامع بشری ، جنبش آزادیخواهی مردم برای احقاق حقوق طبیعی انسانها ، و رهایی از استبداد مذهبی و دیکتاتورهای تمامیت خواه بود٠ امّا دیکتاتورها همواره در کمین نشسته اند که بموقع سر از نهانخانه تاریخ بیرون آورده و با انواع دروغ ها و فریب ها ، راه آزادی را بر روی مردم مسدود کنند٠ مانند سرجوخه کوتاه قد جبهه های جنگ اول در آلمان ، آدولف هیتلر ٠ جامعه بزرگ آلمان ، که روحیه ملّی شان بعد از جنگ اول و بخاطر قرارداد ١٩١٩ جریحه دار شده بود ، و آن قرارداد را در حقیقت توهینی بخود محسوب میکردند ، مسحور فریبکاریها و ریاکاری و دروغ پردازیهای هیتلر شده و بدنبال وی افتادند٠ مردم شریف آلمان امّا از اندیشه های هولناک این دیکتاتور بیخبر بودند ٠ هیتلر از خود مردم آلمان ، سیستم اهریمنی "گشتاپو" را درست کرد و آن گروه خون آشام را بر علیه مردم آلمان بکار انداخت و اختیار جان و مال و حیثیت آلمانیها را در دست گرفت٠٠٠٠٠
در مملکت ما نیز آخوند حقه بازی بنام خمینی پیدا شد که با دروغ و نیرنگ ، امیدها و آرزوهای یک ملت تشنه آزادی را بر باد داد٠ و اکنون هم رژیم مستبد جمهوری اسلامی با خرج کردن بودجه های مملکتی در ابعاد گسترده ، و با استخدام گروهی از مردم بعنوان لایه های امنیتی و چاقوکشان محافظ رژیم ، جوّ رعب و وحشت را بر مملکت حکمفرما کرده ، سرمایه ای که باید برای آسایش و رفاه شهروندان و بهبود اوضاع کشور مصرف شود را به مصرف نگهداری و محافظت ولایت فقیه میرساند ، و بصورت سینه خیز ، بسوی آینده ای نامعلوم پیش میرود٠٠٠٠
دیکتاتور باید اینرا بداند که محال است بتواند میل رسیدن به آزادی را از یک ملت بگیرد٠ 

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

ازدواج سفید و ترس ملا

محمدی گلپایگانی رئیس دفتر خامنه ای در رابطه با ازدواج سفید می گوید: “شرم‌آور است یک زن و مرد یا دختر و پسر بدون عقد و ازدواج با هم زندگی کنند.” سپس ادامه میدهد: “دیری نمی‌رسد که مردمی که این نوع زندگی را برمی‌گزینند، نسل حلال‌شان از بین می‌رود و حرام‌زاده می‌شوند. حاکم اسلامی باید با شدت با این نوع زندگی مقابله کند”.
سه دهه است تمام کوششان را کرده اند آنچه که امروز دست بگریبانشان شده است اتفاق نیافتد. سه دهه است با زور و کشتار و اعدام سعی کرده اند مردم را به موازین اسلامی مجبور کنند.
متوسل به هر جنایتی شده اند، اسید پاشیدن، مجروح کردن و با تیغ و چاقو زنی٬ وحشیانه به زنان و دختران حمله کردن٬ هر آنچه از دستشان آمده کوتاهی نکرده اند.
تشکیل گله های “نهی از منکر و امر به معروف” خطبه و نوحه خانی های مداوم برای اجرای قوانین اسلامی دررابطه با ارتباط جنس مخالف باهم ، جداسازیها و آپارتاید جنسی بخش وسیعی از این اقدامات و برخوردهای شنیع برای این بود که زن و مرد، دختران و پسران جوان روابط عاطفی و تمایلات جنسی خود را منطبق با دستورات و قوانین اسلامی انجام دهند. زن برده جنسی مرد باشد! اختیاری در انتخاب نداشته باشد.
در این سه دهه سعی کردند به مردم بقبولانند که باید برای زندگی مشترک از اسلام تبعیت کرد و به آخوند و مراجع تقلید تکیه کرد.
نسل جوان اما همه این تمهیدات را بر باد داد. نسلی که با خود این نظام متولد شد٬ کنترل شد٬ سانسور شد٬ جداسازی شد٬ اما آشکارا با فرهنگ و سنتهای این نظام در تقابل کامل است.
این نسل قبل از اینکه تحت تاثیر آموزش های اسلامی این حکومت باشند متاثر از مدرنیسم و پیشرفتهای نسل قرن ۲١ و فرهنگ و سنتهای والای انسانی است.
ازدواج سفید در واقع زیر پا نهادن موازین و قراردادهای اسلامی است که این نسل در پاسخ به جداسازیها و تحمیل قوانین عصر حجری حکومت اسلامی از‌ خود بروز میدهد.
سران این حکومت بخوبی دریافته اند که نسل جوان و نسل آینده بقول محمدی گلپایگانی٬ “حرامزاده ها” گورکنان حکومت اسلامی و همه سنن و آداب و رسوم عقب مانده جهالت اسلامی اند.*

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

و ما انسانهای احمق روزی....

بعضی از ما انسان ها فيل مان هوای هندوستان کرد درهند رحل اقامت افکنديم وبا اسطوره های عجيب وغريب آبا واجدادی دين هندو را ساختيم. عجب دين جالبی! فکرکرديم وذکرکرديم که سه خدای اصلی هستند که بردنيا حکومت می کنند ودائمأ برسروکله ی هم می کوبند: برهما (خدای آفريننده)، ويشنو (خدای محافظ) و شيوا (خدای داغان کننده). بعد مدعی شديم که درکل هستی دونوع روح وجود دارد: روح منفرد (آتمن) وروح جهان (برهمن). هدف زندگی اين است که روح منفرد از طبيعت آزاد بشود وبه روح جهان بپيوندد. واما کار خدای شيوای ما هندوان حلول است. او مرتبأ درخدايان ديگر، درآدم ها ودرحيوانات وحتی سوسک ها حلول می کند. مدت اين حلول بسته به مورد ممکن است چند دقيقه ای يا ابدی باشد. به اين ترتيب ما درهند تا به امروز ميليون ها خدا برای خودمان ساخته ايم ودرآينده هم هزاران خدا را از قالب در خواهيم آورد. ازديگر اختراعات ما درهند سيستم کاستی است که آتش آن از قبر خدای برهما بلند می شود که از ابتدا انسان ها را نا برابر آفريد. او برهمنان را ازدهان خويش، «وی شيا ها» را از زير بغل اش، «شاتريا ها» رااز شکم و «شودرا» را از زير زانوانش آفريد. بعضی ها نيز قاچاقی دررفتند وبی خودی آفريده شدند که همان نجس ها هستند. معددودی هم برخلاف ميل خدای برهما از عدم قدم در وجود نهادند که اينها نجس اندر نجس هستند وبايد خود را درغارها وجنگل ها پنهان کنند تا هيچکس آنها را نبيند. تازه اين کاست های اصلی به هزاران کاست فرعی تقسيم شده وما انسان ها را درجامعه ی هند بجان هم انداخته است. افسوس از بی خردی، عادات سترون، ايمان کورکورانه و کنده نشدن از سنت های خانوادگی که اگر نبودند مدعيان اين چيزهارا به خانه ی ديوانگان می فرستادند.
ازهند به چين می رويم که هنوز هم کنفوسيوس برآن حاکم است وپس از متجاوزاز 25 قرن حزب کمونيست چين هرساله مولود باسعادش را جشن می گيرد. کنفوسيوس بزرگوار می فرمود سرنوشت انسان از روزازل مقدر شده وآدم های يا خوب ويا بد آفريده شده اند. همان حرفی که آخوند ملاها ی خودمان سالهاست توی گوش مردم فرو می کنند: «السعيدأ سعيد والشقی شقی فی بطن اُمی» (خوب وبد آدم ها دررحم مادرشان تعيين می شود). بنابراين نابرابری اجتماعی نيزاز طرف خدا مقدرشده وبايد آنرا گرامی داشت وگرنه سقف آسمان سوراخ می شود. کنفوسيوس تاکيد می کردکه «ارباب، ارباب، برده برده، بزرگتر بزرگتر، زن زن، مرد مرد، پدرپدر وفرزند فرزند است.» بايد وضع موجود را پذيرفت وفکرتغييرآنرا از کله ی پوک خود بيرون آورد. همان حرفی که قرآن به ما تعليم می دهد: خدا مالک جهان است وبه هرکس بخواهد عزّت می دهد وبه به هرکس خواست ذلت. حالا دکترروشنگر مؤمنين ومقدسين چينی وايرانی گروه مؤتلفه تشکيل بدهند وآنقدر چانه بزنند تا پيشانی شان به عرق بنشيند، من به اين ديدگاه می گويم خرد ستيزی.
سری هم به بودايسم بزنيم که آنرا توسط شاهزاده ای بنام «سيدارتا» درقرن ششم قبل ازميلاد دررابطه با تضادهای جامعه کاستی هند سرش اززير لحاف بيرون آورديم وامروزه سر حدود هفتصد ميليون نفراز ما انسان ها را درژاپن، چين، نپال، برمه وکشورهای ديگر شيره می مالد وباعث کلی جنگ وستيز مذهبی وقومی شده است. حضرت بودا به ما فرموده است که بايد ازرنج دوری کنيم. ولی چگونه؟ مسلمأ نه ازطريق تغيير اجتماعی يا مبارزه با نيروهای قاهره ی طبيعت بلکه با دست يابی به کمال اخلاقی که همانا دست کشيدن از زندگی وسرکوب تمايلات انسانی وغرق شدن درنيروانا(بالاترين سطح خلسه وروشنگری) ا ست. حالا توبيا وکبريتی روشن کن تا موضوع را درست تر بفهمی. غيرازاين است که می خواهيم رنج را باسرکوب هرنوع لذت جوئی وبعبارت ديگررنج را با رنج طلبی از بين ببريم؟ کسی نيست به ما انسان های بودا صفت بگويد:
ذات نا يافته ازهستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
تازه موضوع همين جا تمام نمی شود. تناسخ هم بعنوان يک مقوله ی من درآوردی ديگر وارد ميدان می گردد وهل من مبارز می طلبد. آدم ها براساس اعمال بد ونيک شان دوباره متولد می شوند ودردوره های بعد روح شان در هيئت های مختلف ظاهر می شود. مثلأ روح دکتر روشنگر به علت مسخره کردن آئين بودا چه بسا درپانصد سال آينده بصورت يک ميمون ظاهر شود ـ آنهم چه ميمونی! راستی می دانی که تا به امروز بودائی ها هرازچند دهه بدنبال کودکی با علامات مخصوصی می گردند که تجسم زنده ی «گوتام بودا» باشد تا اورا شستشوی مغزی بدهند ودالای لامای خودسازند. جالب اين که دربين تمام لاماهائی که تاکنون مورد پرستش بودائيان قرارگرفته است حتی يک زن وجود نداشته است.
بد نيست سری هم به اديان ابراهيم بزنيم که من وتو وهمکاران مان سالهاست درآنها دست وپا می زنيم وحالا هم هرچه زور می زنيم ازآن بيرون بيائيم بيشتردرآن فرو می رويم. اين پدربزرگ هم (اگر اصلأ وجودخارجی داشته) عجب ديوانه ای بوده است. به عنوان پسر و شاگرد بت تراش، گويا روزی ازروزها چنان از فشار کاربه ستوه می آيد که همه ی بت ها را می شکند ومردم را به تنها يک بت مذکــّر نا ديده وغير قابل شناخت حواله می دهد. ما انسان های آن دوره تحت تاثير شرايط زندگی مان چنان اين تک خدای مرموز آسمان ها را باورمی کنيم که گويا ابراهيم بشوخی هم که شده می رود پسر خود (بروايت يهوديان اسحق وبه روايت مسلمانان اسماعيل) را درپای آن قربان کند. البته خدا هم اينقدر نامرد نيست بره ی آسمانی را می فرستد که بجای پسر پيامبرش قربانی شود وهمين کهکشانه ی راه شيری که می بينيد گرد وخاکی است که از رد شدن آن گوسفند الهی درآسمان پديدارشده است. بعدها ابراهيم را درآتش نمرود می اندازند واو ازآن سالم بدر می آيد (مثل سياوش ايرانی). ابراهيم درسن صد وبيست سالگی بدست خويش خود را ختنه می کند وزنش سارا در سن 90 سالگی اسحق را برايش به دنيا می آورد. ابراهيم دربيابان های عربستان خانه ای برای خدای بی خانمان خود می سازد که بعدها بصورت دکانی برای دولت آل سعود وحاجی های ريز ودرشت وطنی وغيروطنی درآيد. او درسن صد وهفتاد سالگی می ميرد درحالی که دو پسرش اسحق وابراهيم می مانند تا ستيز بين يهوديان واعراب را دامن بزنند که تابه امروزنيز ادامه دارد. افسانه ی قشنگی است دکترروشنگر. نيست؟ ولی يادت باشد که بنياد سه دين بزرگ جهانی بر همين افسانه های پوچ بنا نهاده شده است.
حال می رسيم به خدای دين يهود که فقط درخدمت قوم «برگزيده» ی بنی اسرائيل است، با موسی حرف می زند واگرلازم باشد اقوام ديگر را به آتش می کشد. به توراة بنگريم که با چه اسطوره های دل انگيزی زينت يافته است. مثلأ فرشته ی خداابتدا برخر بلعم نبی ظاهر می شود وبعد براين پيامبر خدا. جالب اين است که بلعم اين پيامبرالهی بعدها طی يک جنگ توسط پيامبرارشد ترش موسی کشته می شود وخدا ککش هم نمی گزد. افسانه ی ديگر مربوط به عــُزير نبی است که درمعاد شک می کند وخود وخرش می ميرند وبعداز يکصد سال تمام ابتدا الاغ مربوطه سپس فرستاده ی خدا زنده می شود.اعتقاد به مسيحائی که ازپرده ی غيب بدر می آيد وخرابی اوضاع را راست وريست می کند نيز ازدگر ارکان های دين يهود است (همان امام زمان شيعيان جهان). خدای بنی اسرائيل (يهوه) تجسم يک جبــّاربی مرام وستمگراست که می زند ومی کشد ومی سوزاند. قوانينی که وضع می کند بغايت ددمنشانه است: از کشتن بخاطربرقراری روابط جنسی بگير تا قصاص.
با گذشت زمان ما انسان ها، برشالوده ی دين يهود مسحيت را اختراع کرديم. اين بار ديگر گل کاشتيم به اين ترتيب که عيسی ناصری رابدون وجود پدرازرحم مريم باکره بيرون کشيديم وگفتيم که اين همان امام زمانی است که موسی وعده داده است. بعد خدای يهود را سه پاره کرديم وعيسی را که به درجه مسيحيت نايل شده بود بصورت خدای ميانی بين پدر(خدای سابق)،و روح القدس (خدای تازه بدوران رسيده) قرارداديم. ازآنجا که جامعه مان مردسالاربود (وهنوز هم هست ودين هميشه درخدمت مردسالاری بوده) برای مريم که نه ماه ونه روز ونه ساعت عيسی را دربطن خود جای داده بود هيچ گونه نقش خدائی قائل نشديم وبعداز تولد عيسی اين باکره عذرا را به پسرعمويش يوسف نجــّار شوهرداديم. مائی که از قول مسيح به خود اندرزداده بوديم که بايد دشمن مان را نيزدوست بداريم درسرتاسر قرون وسطی، درمحاکم تفتيش عقايد، چه جنايات وحشتناکی که بنام دفاع از مسحيت مرتکب نشديم. دکترروشنگرتو که بدنبال خردگرائی هستی خودت به من بگو آيا اين ادعاها واين اعمال ما با هيچ عقل سليمی جور در می آيد؟
ششصد سالی گذشت وما درشبه جزيره ی عربستان بدست محمد وبا پول خديجه، با قاطی کردن جنبه های مختلف يهوديت، مسيحيت، زرتشتيگری ورسوم قبايل عربستانِ آن زمان اسلام را علم کرديم (بگذريم که همه دين ها قاطی هستند). ازآنجا که به يک خدای جبــّار، قهار، همه جا حاضر، توانای مطلق و همه چيزدان نيازداشتيم، بت های کعبه را شکستيم وبه دموکراسی قبيله ای عربستان خاتمه داديم. سپس يکی از بت ها را بنام الله بعنوان تنها خدای خود قالب کرديم. پيامبر تازه ی ما محمد خودرا آخرين فرستاده ی اين بــُت خدا شده اعلام کرد وبه اين ترتيب زمان را متوقف کرد. اين نابغه ی بزرگ عالم بشريت نيمی از جامعه ی بشری رااز حقوق خود محروم ساخت وبه اين ترتيب همه را ازدم تحقير فرمود وعجب است که تحصيل کرده های ما نيز موارد آشکار اين تبيعيض وتحقيراسلامی عليه زنان را درقرآنش می خوانند وآنرا توجيه می کنند. فرستاده گرامی مااينقدرزرنگ وبا سياست تشريف دارند که حرف های ديگران را می گيرد وبا کمی پس وپيش کردنشان به اسم خودجا می زند. مثل معراج که قبلآ کاهنان يهودی مان ساخته بودند. الياس نبی هشتصد سال قبل از محمد امين به آسمان صعود کرده بود. منتهی الياس با گردونه ی آتش نزدخدا رفت ومحمد با يک خر بالدار بنام بــُراق. از زرنگی خاتم الانبياء همين بس که مسلمانان را ملزم ساخت که يکدهم اموال عمومی رابعنوان زکوة برای مصارف عمومی ويک پنجم آنرا بنام خمس فقط برای ارتزاق خانواده ی او اختصاص دهند تا «طبقه ی سادا ت» تا ابد بخورند وبخوا بند ودست به سياه وسفيد نزنند. به اين ترتيب سيد المرسلين نوعــــــــــی سلسله ی سلطنتی را ايجاد کرد که تا کنون طولانی ترين شان درتاريخ بوده است. به من بگو دکترجان آيا ما با اين اعتقادات مان به عقل انسانی خود اعلام جنگ نداده ايم؟
ازديگرکارهای خرد ستيزانه ما سنت امامت است که ازجانب خدا آمده وفقط به علی ويازده فرزندانش نسل به نسل وبطور موروثی رسيده است. اين اعتقاد را اگر با عقل سليم بسنجيم به اين نتيجه می رسيم که خدا موجودی است تبعيض گروناتوان که به علی وفرزندانش نيازدارد. تازه جالب تراز همه امام دوازدهم است که درچاهی درپرده ی غيبت قراردارد وروزی با شمشير آخته و پشته ساختن از کـُشته دنيا را پراز عدل وداد خواهد کرد. غافل از آنکه دوازده قرن گذشته است واين مدت کافی است که جمادات را تغيير دهد و محيط زيست را دگرگون سازد تا چه رسد به اينکه انسان را زنده نگه دارد. حال جناب دکترروشنگر اگرجرات داری اين حرف ها را حتی دربين روشنفکران مذهبی برزبان بياور که کاری خواهند کرد که از جان خود سير بشوی!

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

انسانگرايى سكولار

انسانگرايى سكولار چيست؟
تفاوت انسان گرايى با انسانگرايان سكولار در چيست؟
تفاوت هاى انسان‌گرایی سکولار با انسان‌گرایی دینی در چيست؟
با انسانگرايان مشهور بيشتر آشنا شويم. 
انسان‌گرایی سکولار یا اومانیسم سکولار فلسفه‌ای است که برپایهٔ خرد، اخلاقیات و دادگری است؛ و به طور ویژه هرگونه پایهٔ فراطبیعی و مذهبی برای اخلاقیات را رد می‌کند. به نظر اومانیست‌های سکولار اخلاقیات ارتباطی با دین ندارد. انسان‌گرایی سکولار به طور ویژه مورد توجه بیخدایان، ندانم‌گرایان، آزاداندیشان، خردگرایان، تجربه‌گرایان، شک‌گرایان و ماده‌گرایان است.
مانند انواع دیگر اومانیسم، اومانیسم سکولار بر روی روش‌هایی که به زندگی شاد آدمی می‌انجامد تاکید می‌کنند. واژهٔ انسان‌گرایی سکولار در قرن بیستم برای روشن کردن تفاوت آن با انسان‌گرایی دینی درست شد.
انسان‌گرایی و انسان‌گرایی سکولار اشتراکات اصلی را دارا هستند. ولی انسان‌گرایی سکولار تاکید ویژه روی غیرمذهبی بودن آن دارد، ولی انسان‌گرایی آن را مهم نمی‌داند و انواع انسان‌گرایی بیدین ولی مذهبی را نیز دربر می‌گیرد. انسان‌گرایی خود را یک موضع زندگی می‌داند.
انسان‌گرایی سکولار هوادار سکولاریسم در معنای وسیع است. سکولاریسم یک مفهوم کلی است و روی محدودیت‌های برداشت‌های دینی و فراطبیعی در مسائل اجتماع و حکومت تاکید می‌کند. انسان‌گرایی سکولار علاوه بر آن، یک دیدگاه جامع دربارهٔ زندگی، شامل تصدیق ارزش انسان و ارزش اخلاقیات را به آن می‌افزاید.
نشان " انسان شادمان " که مورد استفادهٔ اومانیست‌های جهان است. این نماد به شکل انسانی است که قامت خود را برای حصول توانایی‌های بالقوه‌اش کشیده است. 
اصول و قوائد
نیاز به آزمایش اعتقادات - این باور که دگماها، ایدئولوژی‌ها و سنت‌ها، چه مذهبی، چه سیاسی و چه اجتماعی باید سبک و سنگین شوند و آزمایش شوند و تنها با ایمان باور نشوند.
خرد، مدرک و روش علمی - تعهد به استفاده از خرد انتقادی، مدارک واقعی علمی، روش‌های تحقیق و تفحص به جز ایمان و عرفان و تصوف، برای یافتن راه حل‌ها برای مشکلات انسان و پاسخ‌گویی به مسائل مهم انسان.
کامیابی، رشد و خلاقیت - اهمیت و اولویت به کامیابی، رشد و خلاقیت برای اشخاص و کل نوع بشر.
جستجوی حقیقت - جستجوی مداوم برای یافتن حقایق عینی، با این درک که دانستنی‌های نو و آزمایش‌های تازه به طور همیشگی دریافت ناکامل ما را تغییر می‌دهند.
این زندگی - توجه به این زندگی و تعهد به معنادارکردن آن با فهم بهتر از خودمان، تاریخ‌مان، پیشرفت‌های عقلانی و هنری مان و نگرش کسانی که با ما متفاوت اند.
ارزش‌های اخلاقی - پژوهش روی انواع اشخاص، قوانین اجتماعی و سیاسی اخلاقیات و رفتار، قضاوت دربارهٔ آنها بر پایهٔ توانایی آنها برای بهترکردن زندگی انسان و مسئولیت اشخاص.
ساختن جهان بهتر - تعهد به خرد، تبادل آزاد اندیشه‌ها، نیک‌خواهی و تحمل نظرات. ترقی با ساختن جهانی بهتر برای خودمان و فرزندانمان.
انسان‌گرایی سکولار از چند جهت با انسان‌گرایی دینی متفاوت است:
انسان‌گرایان مذهبی روی مراسم مذهبی تاکید دارند. ولی انسان‌گرایان سکولار اغلب به این طور مراسم علاقه‌مند نیستند.
برخی انسان‌گرایان سکولار تجربه‌های عمیقی در زندگی دارند مشابه تجارب دینداران، ولی آنها را مانند دینداران تعبیر نمی‌کنند.
برخی از اومانیست‌های بدون دین، ولی مذهبی، از واژه الهی به عنوان یک استعاره بجای خدای سنتی که قبول ندارند، عنوان استفاده می‌کنند. انسان‌گرایان سکولار همهٔ این مسائل را استعاراتی برای حقایقی می‌دانند که ریشه در جهان ماده دارند.
برخی انواع انسان‌گرایی، برای نمونه انسان‌گرایی مسیحی شامل باور به خدا هستند که به طور سنتی تعریف شده‌اند. انسان‌گرایان سکولار ایده خدا و فراطبیعی را به خاطر غیرمنطقی بودن رد می‌کنند و باور دارند این مفاهیم برای حل کردن مسائل انسانی سودی ندارند.
انسانگرايى سكولار مدرن 
در برخی از نقاط جهان، انسان‌گرایی سکولار خودش را در کشمکش با بنیادگرایی دینی می‌یابد؛ به ویژه در مسئله جدایی دین از سیاست. جناح‌هایی از انسان‌گرایان سکولار، ادیان را خرافی، عقب‌افتاده و عامل کوته‌فکری می‌دانند؛ درحالیکه اکثریت بنیادگرایان دینی، انسان‌گرایی سکولار را تهدیدی برای ارزش‌هایی می‌دانند که به گفتهٔ آنها در داخل کتاب‌های دینی‌شان چون قرآن یا انجیل وجود دارد.
بااینکه سازمان‌های انسانگرایی سکولار در بسیاری از نقاط جهان وجود دارند، یکی از بزرگ‌ترین این سازمان‌ها (نسبت به جمعیت) در نروژ هست. 
انسانگرايان سكولار برجسته
ريچارد داوكينز، كارل سيگن، آيزاك آسيموف، دنيل دنت، برتراند راسل، آلبرت اينشتين، جان لنون، هلن كالديكت، ابن وراق، سلمان رشدى، نوام چامسكى، كرت وونگوت، مارگارت آتوود، آرتور سى كلارك، آليس واكر، مارگارت سانگر

۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

ﻣﺎﺟﺮای ﻛﺎﺗﺐ وﺣﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺬب ﻣﺤﻤﺪ ﭘﻲ ﺑﺮد.

ﻋﺒﺪاﷲ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺑﻦ أﺑﻲ ﺳﺮح از ﻛﺎﺗﺒﺎن وﺣﻲ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻮد. ﻣﺎﺟﺮاي او در ﻛﺘﺐ ﻣﺘﻌﺪد ﺗﻔﺴﻴﺮ و ﺣﺪﻳﺚ آﻣﺪه اﺳﺖ از ﺟﻤﻠﻪ:
"و ﻣﻦ ﻗَﺎلَ ﺳﺄُﻧﺰِلُ ﻣِﺜْﻞَ ﻣﺎ أَﻧَﺰلَ اﻟﻠﱠﻪ ﻫﻮ ﻋﺒﺪ اﷲ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺑﻦ أﺑﻲ ﺳﺮح اﻟﻘﺮﺷﻲ ﻛﺎن ﻳﻜﺘﺐ ﻟﺮﺳﻮل اﷲ ﻓﻜﺎن إذا أﻣﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻤﻴﻌﺎً ﻋﻠﻴﻤﺎً ﻛﺘﺐ ﻫﻮ ﻋﻠﻴﻤﺎً ﺣﻜﻴﻤﺎً وإذا ﻗﺎل ﻋﻠﻴﻤﺎً ﺣﻜﻴﻤﺎً ﻛﺘﺐ ﻏﻔﻮراً رﺣﻴﻤﺎً ﻓﻠﻤﺎ ﻧﺰﻟﺖ وﻟَﻘَﺪ ﺧَﻠَﻘْﻨَﺎ اﻹِﻧْﺴﺎنَ ﻣِﻦ ﺳﻠَﺎﻟَﺔٍ ﻣﻦ ﻃِﻴﻦٍ  إﻟﻰ آﺧﺮ اﻵﻳﺔ ﻋﺠﺐ ﻋﺒﺪ اﷲ ﻣﻦ ﺗﻔﺼﻴﻞ ﺧﻠﻖ اﻹﻧﺴﺎن ﻓﻘﺎل ﺗﺒﺎرك اﷲ أﺣﺴﻦ اﻟﺨﺎﻟﻘﻴﻦ ﻓﻘﺎل ﻋﻠﻴﻪ اﻟﺼﻼة واﻟﺴﻼم اﻛﺘﺒﻬﺎ ﻓﻜﺬﻟﻚ ﻧﺰﻟﺖ ﻓﺸﻚ ﻋﺒﺪ اﷲ وﻗﺎل ﻟﺌﻦ ﻛﺎن ﻣﺤﻤﺪاً ﺻﺎدﻗﺎً ﻟﻘﺪ أوﺣﻲ إﻟﻲ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ أُوﺣﻲ إﻟﻴﻪ وﻟﺌﻦ ﻛﺎن ﻛﺎذﺑﺎً ﻓﻠﻘﺪ ﻗﻠﺖ ﻛﻤﺎ ﻗﺎل ﻓﺎرﺗﺪ ﻋﻦ اﻹﺳﻼم وﻟﺤﻖ ﺑﻤﻜﺔ ."

ﺗﺮﺟﻤﻪ: ﻛﺴﻴﻜﻪ آﻳﻪ " ﺳﺄُﻧﺰِلُ ﻣِﺜْﻞَ ﻣﺎ أَﻧَﺰلَ اﻟﻠﱠﻪ در ﻣﻮرد او ﻧﺎزل ﺷﺪه اﺳﺖ ﻋﺒﺪاﷲ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺑﻦ أﺑﻲ ﺳﺮح ﻗﺮﺷﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮاي رﺳﻮل اﷲ ﻛﺘﺎﺑﺖ (ﻗﺮآن) ﻣﻲ ﻛﺮد وﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻪ او "ﺳﻤﻴﻌﺎً ﻋﻠﻴﻤﺎً " را اﻣﻼء ﻣﻲ ﻛﺮد او ﻋﻠﻴﻤﺎً ﺣﻜﻴﻤﺎً" ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ و وﻗﺘﻲ  ﻋﻠﻴﻤﺎً ﺣﻜﻴﻤﺎً را اﻣﻼء ﻣﻲ ﻛﺮد او ﻏﻔﻮراً رﺣﻴﻤﺎً" را ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ. ﭘﺲ وﻗﺘﻴﻜﻪ آﻳﻪ ي  "وﻟَﻘَﺪ ﺧَﻠَﻘْﻨَﺎ اﻹِﻧْﺴﺎنَ ﻣِﻦ ﺳﻠَﺎﻟَﺔٍ ﻣﻦ ﻃِﻴﻦٍ ( اﻟﻤﺆﻣﻨﻮن 12)" ﻧﺎزل ﺷﺪ ﻋﺒﺪاﷲ از ﺗﻔﺼﻴﻞ ﺧﻠﻘﺖ اﻧﺴﺎن ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮد و ﮔﻔﺖ  ﺗﺒﺎرك اﷲ أﺣﺴﻦ اﻟﺨﺎﻟﻘﻴﻦ" ﭘﺲ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﻴﻦ را ﺑﻨﻮﻳﺲ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮر ﻧﺎزل ﺷﺪ. در ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﺒﺪاﷲ ﺷﻚ ﻛﺮد و ﮔﻔﺖ اﮔﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺻﺎدق اﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﻬﻢ ﻣﺜﻞ او ﻧﺎزل ﻣﻲ ﺷﻮد و اﮔﺮ ﻛﺎذب اﺳﺖ ﻣﻨﻬﻢ ﺷﺒﻴﻪ او ﮔﻔﺘﻢ. ﺳﭙﺲ از اﺳﻼم ﺧﺎرج ﺷﺪ و ﺑﻪ ﻣﻜﻪ ﭘﻴﻮﺳﺖ. 
ﺑﺪﻧﺒﺎل اﻳﻨﻜﺎر ﻣﺤﻤﺪ دﺳﺘﻮر ﻗﺘﻞ او را ﺻﺎدر ﻛﺮد و در ﻓﺘﺢ ﻣﻜﻪ دﺳﺘﻮر داد ﻛﻪ ﭼﻬﺎر ﻧﻔﺮرا  (از ﺟﻤﻠﻪ ﻋﺒﺪاﷲ) اﮔﺮ ﺑﻪ ﭘﺮده ﺧﺎﻧﻪ ﻛﻌﺒﻪ ﻫﻢ آوﻳﺰان ﺷﺪه اﻧﺪ را ﺑﻜﺸﻴﺪ.ﻋﺒﺪاﷲ ﺑﻪ ﻋﺜﻤﺎن ﺑﺮادر رﺿﺎﻋﻲ اش ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪ و ﻋﺜﻤﺎن در ﺷﺮاﺋﻂ ﻣﻨﺎﺳﺐ او را ﻧﺰد ﻣﺤﻤﺪ آورد و ﺑﺎ وﺳﺎﻃﺖ ﻋﺜﻤﺎن اﺳﻼم آورد و ﻣﺤﻤﺪ او را ﺑﺨﺸﻴﺪ.  ﺑﻪ اﻳﻦ واﻗﻌﻪ دﻗﺖ ﻛﻨﻴﺪ اﻳﻦ اﺗﻔﺎق ﻳﻚ ﺷﺎﻫﺪ ﻋﻴﻨﻲ ﺑﺮ ﻏﻴﺮ اﻟﻬﻲ ﺑﻮدن ﻗﺮآن اﺳﺖ. ﻋﺒﺪاﷲ ﻗﻄﻌﺎﺗﻲ را ﺑﺠﺎي ﻗﻄﻌﺎت اﻣﻼء ﺷﺪه ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻲ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﺳﺖ و ﻣﺤﻤﺪ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﻴﺪه اﺳﺖ ﻳﺎ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻣﻲ ﻛﺮده اﺳﺖ. ﭼﻪ ﺷﺎﻫﺪي واﻗﻌﻲ ﺗﺮ از اﻳﻦ. ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺴﺖ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻋﺒﺪاﷲ در ﺳﻤﺖ ﻛﺘﺎﺑﺖ ﻗﺮآن ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ و ﺛﺮوت و ﻋﺰت ﺑﺎﻻﺋﻲ را داﺷﺖ و ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﻲ آورد اﻣﺎ اﺳﻼم را رﻫﺎ ﻛﺮد ﻋﻠﻲ رﻏﻢ ﺧﻄﺮات و از دﺳﺖ دادن ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ و ﺧﻄﺮ ﻣﺮگ. اﻳﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻲ دﻫﺪ ﻛﻪ ﻋﺒﺪاﷲ واﻗﻌﺎ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ رﺳﻴﺪه ﺑﻮده اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﻛﺎذب اﺳﺖ و ﻋﺒﺪاﷲ ﺷﺨﺺ درﺳﺘﻜﺎري ﺑﻮده اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎﻳﻞ ﻧﺒﻮده در ﻓﺮﻳﺒﻜﺎري ﻣﺤﻤﺪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﻨﺪ ﻋﻠﻲ رﻏﻢ ﺧﻄﺮ ﻣﺮگ ﺑﺮاي ﺧﻮدش. ﻧﻜﺘﻪ ي ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺄﻣﻞ دﻳﮕﺮ، رﻓﺘﺎر ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺎ اوﺳﺖ. اﮔﺮ ﻣﺤﻤﺪ واﻗﻌﺎ ﺻﺎدق ﺑﻮد ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻋﺒﺪاﷲ اﻣﺎن ﻣﻲ داد و ﺑﺎ اﺳﺘﺪﻻل و ﻛﻤﻚ ﺧﺪا او را ﻗﺎﻧﻊ ﻣﻲ ﻛﺮد. اﻣﺎ ﺑﺠﺎي آن دﺳﺘﻮر ﻗﺘﻞ او را ﺻﺎدر ﻛﺮد. اﻳﻦ دﺳﺘﻮر ﻗﺘﻞ، ﺿﻌﻒ ﻣﺤﻤﺪ را ﻣﻲ رﺳﺎﻧﺪ؛  ﭼﻮن ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻲ داﻧﺴﺘﻪ ﻛﻪ ﻋﺒﺪاﷲ راﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ و ﺑﻪ ﻧﻴﺮﻧﮓ ﻣﺤﻤﺪ ﭘﻲ ﺑﺮده و اﮔﺮ ﻛﺸﺘﻪ ﻧﺸﻮد آﺑﺮوي او را ﻣﻲ ﺑﺮد.

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

شرح در متن


اسلام اجباری ایرانیان

اسلام اجباری ایرانیان
متاسفانه عده‌اي نيز بر اين گمان هستند که ايرانيان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همين دليل بخشهایی از چند کتاب معتبر و آشنا را جمع آوری کردم که شما دوست عزیز با این واقعیت آشنا شوید.
عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان، گريختگان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ي بسيار بر جاي نهادند.
در حمله به سيستان؛ مردم مقاومت بسيار و اعراب مسلمان خشونت بسيار کردند بطوريکه ربيع ابن زياد ( سردار عرب ) براي ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدري بساختند از آن کشتگان ( يعني اجساد کشته شدگان جنگ را روي هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکيه گاهها ساختند؛ و ربيع ابن زياد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سيستان هزار هزار ( يک ميليون ) درهم به امير المومنين دهند با هزار غلام بچه و کنيز(کتاب تاريخ سيستان صفحه۳۷، ۸۰ کتاب تاريخ کامل جلد ۱ صفحه ۳۰۷)
 در حمله اعراب به ري مردم شهر پايداري و مقاومت بسيار کردند ؛ بطوريکه مغيره ( سردار عرب ) در اين جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگيدند و پايمردي کردند و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با ني شماره کردند و غنيمتي که خدا از ري نصيب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود.(کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)
در حمله به شاپور نيز مردم پايداري و مقاومت بسيار کردند بگونه اي که عبيدا ( سردار عرب ) بسختي مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصيت کرد تا به خونخواهي او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهيان عرب نيز چنان کردند و بسياري از مردم شهر را بکشتند.(کتاب فارسنامه ابن بلخي؛ صفحه 116 -کتاب تاريخ طبري؛ جلد پنجم صفحه 2011)
در حمله به اليس؛ جنگي سخت بين سپاهيان عرب و ايران در کنار رودي که بسبب همين جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گرديد در گرفت. در برابر مقاومت و پايداري سرسختانه ي ايرانيان؛ خالد ابن وليد نذر کرد که اگر بر ايرانيان پيروز گرديد « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسيان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ مي آوردند و در رود گردن مي زدند » مغيره گويد که « بر رود؛ آسياب ها بود و سه روز پياپي با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هيجده هزار کس يا بيشتر بودند؛ آرد کردند کشتگان ( پارسيان ) در اليس هفتاد هزار تن بود.(کتاب تاريخ طبري؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاريخ ده هزار ساله ايران؛ جلد دوم برگ 123)         
در شوشتر؛ مردم وقتي از تهاجم قريب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهاي سه پهلوي آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند. چون قشون اسلام به آن حوالي رسيدند ؛ خارها به دست و پاي ايشان بنشست ؛ و مدتي در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آناني را که از پذيرفتن اسلام خود داري کرده بودند گردن زدند.(کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶)
در چالوس رويان؛ عبدالله ابن حازم مامور خليفه ي اسلام به بهانه (دادرسي ) و رسيدگي به شکايات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان هاي متعددي جمع کردند و سپس مردم را يک يک به حضور طلبيدند و مخفيانه گردن زدند بطوريکه در پايان آنروز هيچ کس زنده نماند و ديه ي چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور مي بردند.(کتاب تاريخ طبرستان صفحه ۱۸۳ کتاب تاريخ رويان؛ صفحه ۶۹)
در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ي مردم شهر را بجز يک صد نفر ؛ کشتند . (کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه 208و 303)
در حمله به نيشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کينه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوريکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام مي کشتند و غارت مي کردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 282)
در حمله ي اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهيان اسلام به سختي جنگيدند؛ بطوريکه سردار عرب ( سعيد بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پايداري و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيد ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « يک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسليم شدند؛ اما سعيد ابن عاص همه ي مردم را بقتل رسانيد؛ بجز يک تن؛ و در توجيه پيمان شکني خود گفت: « من قسم خورده بودم که يک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود.(کتاب تاريخ طبري جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸)
پس از فتح» استخر» (سالهاي 28- 30 هجري) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند براي بار دوم» استخر» را محاصره کنند.مقاومت و پايداري ايرانيان آنچنان بود که فاتح «استخر» (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگين کرد بطوريکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم » استخر» که خون براند. پس خون همگان مباح گردانيد و چندان کشتند خون نمي رفت تا آب گرم به خون ريختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند «چهل هزار کشته » بودند بيرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخي صفحه 135 کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم صفحه 163)
 رامهرمز نيز پس از جنگي سخت به تصرف سپاهيان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسياري از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراواني را برده ساختند و مال و متاع هنگفتي بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 215)
مردم کرمان نيز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دو هزار غلام بچه و کنيز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاريخ يعقوبي صفحه 62 -کتاب تاريخ طبري جلد پنجم صفحه 2116, 2118 کتاب تاريخ کامل؛ جلد سوم صفحه178,179)
جنايات اعراب تنها به اين شهر‌ها ختم نشده است و اينها تنها گوشه‌اي از تاراج ميهنمان به دست تازيان بود و آشکارا مقاومت ايرانيان در برابر آنان را ثابت مي‌کند.
در کتاب عقدالفريد چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخني از خسرو پرويز نقل شده که مي گويد: اعراب را نه در کار دين هيچ خصلت نيکو يافتم و نه در کار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنها همين بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي کشند و يکديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند.از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و کامروانيهاي اين جهان يکسره بي بهره اند.

مطالبی که خواندی تنها گوشه ای از جنایات اعراب را بازگو می کند، بی شک پس از خواندن این مقاله بدان پی برده ای که پدرانمان چگونه مسلمان شدند و نه تنها با آغوش باز اسلام را نپذیرفتند، بلکه از کشته ها شان، پشته ها ساختند و از خون ها شان، رودها جاری کردند تا ایرانیان با زور اسلام را بپذیرند، با این وجود، تو ای فرزند ایران زمین، چگونه حاضری تا ادامه دهنده راه کسانی باشی که به اجدادت تجاوز کردند و آنان را وحشیانه قتل عام کردند و اموال سرزمینت را به تاراج بردند؟

۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

چرا در حال حاضر اسلام نمی‌تواند پاسخگوی بشر باشد؟



فرهنگ حاکم بر هر جامعه‌ای بسان نرم‌افزاری است که جامعه را به حرکت در می‌آورد؛ از امتزاج فرهنگها تمدن‌ها شکل گرفته و می‌گیرد، از آنجائیکه هیچ فرهنگی در خلاء شکل نگرفته است پس هیچ تمدنی را نمی‌توان یافت که اثری از تمدن دیگر ملل در آن نباشد؛ اگر فرهنگی خود را متصل به حقیقت محض و تنها راهنمای انسانها بداند قطع به یقین جامعه‌ی خویش را در گذر زمان میخکوب کرده است؛ بنابراین جامعه‌ای می‌تواند پیشرفت کند که بتواند دیگر فرهنگ‌ها را در خود حل نماید؛ هراندازه میزان این پذیرش بیشتر باشد به همان اندازه ثبات پیشرفت آن جامعه نیز بیشتر خواهد شد.

انسان‌ها همواره با ناشناخته‌های زیادی مواجه بودند که سعی در یافتن پاسخی مناسب در چرائی آنان داشتند، راحتترین راهی که بشر توانست برای پرسش‌های گوناگون خویش پاسخی بیابند، چسبانیدن پدیده‌ها به نیروی فرازمینی و غیبی است، نیروئی که با هیچ یک از ابزار عقل نتوان به آن دست یافت؛ در اکثریت فرهنگ‌ها از این نیرو به عنوان خدا یاد می‌شود؛ موجود وهمی که او را در جائی قرار می‌دهند که امکان رسیدن به آن با هیچکدام از ابزار عقل وجود ندارد.
اساس فرهنگ کشور ما بر مبنای وجود خدا شکل گرفته است، این خدا در گذر زمان با نام‍ها و کارکردهای گوناگونی پدیدار شده است، پس از اسلام تا کنون خدای غالب در کشور ما الله نام دارد، خدائی که گرچه محل پدیدار شدنش سرزمین کنونی عربستان است، اما رد پای خدایان وادیان ایرانی را می‌توان در آن به بطور آشکاری مشاده نمود؛ رابط این خدا با انسانها محمد ابن عبدالله است، وی دستورات این خدا را به دو صورت بیان نموده است:

1- سخنان خود خدا که از آن با عنوان قرآن یاد می‌نماید.
2- سخنانی خود او که مورد تأیید و پذیرش همان خداست، او کسی است که هرگز از هوا و هوس سخن نمی‌گوید.
همانگونه که مشاهده می‌گردد، اسلام دستورات ثابتی دارد که از سوی خدای جهانیان برای هدایت و راهنمائی بشری که او را ناقص می‌داند، بیان نموده است؛ بنابراین پیروی و پذیرش این دستورات است که انسان را در مقام انسانیت قرار می‌دهد؛ از دید اسلام انسان تنها در صورتی به مقام واقعی انسان بودن نائل می‌گردد که دستورات اسلام را به طور کامل بپذیرد، در اینجا دو فرض مطرح می‌گردد:
فرض نخست این است که اسلام را آنگونه که محمد ابن عبدالله می‌گوید، واقعا دستورات خدائی بنامیم که تنها و تنها او خدای یگانه است و غیر از او در جهان خدائی نیست(لا اله الا الله؛ نیست خدائی غیر از الله) اگر چنین باشد باز موضوعی که مطرح می‌گردد این است که:
چرا خود این خدا مستقیما با انسانها در ارتباط نشد تا جای هیچگونه شک و شبهه‌ای برای کسی باقی نماند؟
چرا او زبان عربی را بعنوان زبان خود برگزید؟
چرا تنا با عده‌ای معدود که از آنان پیامبران یاد می‌شود در ارتباط شد؟
علت وجود این همه دین چیست؟ چرا از ابتدا دین اصلی(اسلام) را بر انسان‌ها فرو نفرستاد تا همه از موهبت رسیدن به فضیلت بهره‌مند شوند؟
چرا تمامی ادیان مورد پذیرش این خدا از منطقه‌ی خاورمیانه بلند شدند؟ چرا برای دیگر ملل حتی یک نبی هم فرستاده نشد؟
چرا الله با زبان عده‌ای محدود (عربی) اقدام به سخن گفتن نمود تا تنها آنان از شیرینی این سخن بهره‌مند شوند؟
و دهها چرای دیگر....
اما در در فرض دوم که در جهت تشکیک در اساس این دین است:
چرا دین اسلام به گونه‌ای بیان نشد که قابل فهم و درک برای همه باشد، بدون اینکه نیاز به واسطه‌ی بشری احساس شود؟ آیا خدا در این زمینه تابع قوانین بشری است؟ آیا این خدا در این زمینه ناقص است و توانائی چنین کاری را ندارد؟
چرا انسان را به گونه‌ای آفرید که گناه کند؟ ایا باید عده‌ای در جهنم بسوزند؟ چرا خدا راضی به چنین کاری می‌گردد؟ چرا انسان را برای این افرید که خدا را پرستش کنند؟ چرا خدا نیاز به پرستنده دارد؟
چرا این خدا در زمین برای خود خانه‌ای را درست کرد؟
چرا خدا از میان این همه کُراتی که وجود دارد تنها و تنها در مخلوقی را افرید تا او را از روی اختیار بندگی کنند؟ چرا بهشت و جهنم را تنها و تنها برای ساکنان زمین(از دید اسلام جن و انسان) آفرید؟
و دهها چرا دیگر....
بنابراین در خود اسلام در مورد اینکه بشر همواره نسبت به زمان در حال تکامل است اتفاق نظر وجود دارد، محمد ابن عبدالله می‌گوید: دین اسلام تکمله‌ی ادیان سامی یهودیت و مسیحیت و امتداد نبوتی است که از آدم آغاز شده است، بنابراین بطور ضمنی نقص عقل و دانش بشری را نسبت به زمان می‌پذیرد ولی آن را در زمان خودش متکامل می‌داند؛ روی همین اعتقاد است که محمد ابن عبدالله بیان مود که با پرونده‌ی پیامبر فرستادن بسته شد و او خاتم پیامبران و اشرف مخلوقاتی هستم که جهان به خود دیده و خواهد دید؛ وی بیان مینماید که این دستورات تا ابد پابرجا و غیر قابل تغییر هستند، بنابراین راز تعصب کور نسبت به او را در این اعتقاد باید جست؛ البته خود مسلمانان دستوراتی از این دین را که در حال حاضر امکان اجرای آن وجود ندارد را کنار گذاشته‌اند، دستوراتی مانند حلال بودن زنانی که شوهرانشان در جنگ کشته یا به اسارت گرفته‌ شده‌اند و دستوراتی مشابه دیگری که اگر شرایط را مناسب ببینند قطعا به اجرا آنها خواهند پرداخت.
از نظر اسلام هیچ تفاوتی بین مسلمانان وجود ندارد و همه‌ی آنان در حقوق برابرند، بنابراین ملیت و ملی‌گرائی در هر نوعش با اساس اسلام در تضاد است؛ پس ثروت هر کشور اسلامی متعلق به سایر مسلمانان نیز می‌باشد، روی همین اعتقاد است که حاکم اسلامی می‌تواند سرمایه‌ی کشور را در اختیار دیگر ملل مسلمان قرار دهد، این ملل در حقوق در مرحله‌ی بسیار بالاتری از یک هم‌میهن غیر مسلمان قرار دارند؛ البته سخنان اسلام در این زمینه دارای تناقض اساسی است و اساس اسلام با دمکراسی در تضاد است....

آنچه که بیش از هر چیزی رژیم اسلامی برای همه‌ی ما ثابت کرده است، لزوم محترم ماندن ادیان و اعتقاد به شخصی و فردی بودن نهاد دین است، متأسفانه روشنفکران و کسانیکه توانائی قلم‌فرسائی دارند در تبیین سکولاریسم کوتاهی می‌نمایند؛ همه باید به این نتیجه برسیم آنچه که مهم و محترم است انسان و انسانیت می‌باشد و هیچ تابوی مقدس‌تر از کرامت انسانها نیست، باید پذیرفت که هیچ عقیده‌ی نمی‌تواند تا ابد راهنمای انسانها باشد، تقدس ابدی هر ایده‌ای به معنای توهین به شعور و خلاقیت بشر می‌باشد، بشری که وجه ممیزه‌ی آن با سایر موجودات در قدرت انتخاب و قوه‌ی تفکیر اوست؛ همه باید بپذیریم عقیده‌ای که من اکنون آن را حقیقت محض می‌دانم ممکن است اشتباه باشد، زیرا پیشرفت خرد جمعی بشر تابع زمان است.

ذات تمامی ادیان بر مبنای تمامیت خواهی و خود برتر بینی بنا نهاده شده است، اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست؛ این دین تمامی فضایل بشری را در خود می‌بیند و معتقد است که دستوراتی که برای هدایت و اهنمائی بشر صادر کرده است؛ نه سخن یک بشر بلکه دستوراتی است که آفریننده‌ی گیتی برای به کمال انسان‌ها صادر کرده است، بنابراین همانگونه که چهارپایان از درک و راه درست خوشبختی خویش عاجزند، انسان‌هائی که از اجرای این دستورات خودداری کنند، درست مانند همان دامها بلکه پست‌تر به شمار خواهند آمد؛ زیرا وجه مشترک هر، دو عدم درک حقیقتی است که در جهت راهنمائی او بیان گردیده است؛ این اعتقاد در ذات اسلام هم نهفته است، اعتقادی که تا حدود زیادی با تناقض درون دینی مواجه است؛ زیرا از یک سو اسلام معتقد است که خداوند برای هدایت و راهنمائی تمامی انسانها، پیامبری را فرستاده است و همچنین در بسیاری از جاها بیان نموده است که انسانها در پذیریش هر دینی آزاد هستند، با توجه به اینکه بر طبق دستورات اسلام، تمامی ادیان از سوی خدائی به نام الله فرستاده شده است و پس از مدتی دچار تحریف شده‌اند؛ لذا در هر دو صورت هیچگونه کوتاهی متوجه انسان نیست، زیرا اگر تحریف شده‌اند چرا الله اجازه‌ی تحریف و در نتیجه گمراهی انسانها را داده است، و اگر تحریف نشده‌اند، چرا بیان نموده است که دین درست همان اسلام است؟ چرا دیگر ملل را از بهره‌مندی از دستورات دین حقیقتی محروم نموده است؟ و فضلیت کرامت بیشتر را تنها نصیب مسلمانان نموده است؟
این این بحث را به کنار، نتیجه‌ای که از ادیان گرفته می‌شود همان تمامیت خواهی و خودبرتر بینی است؛ خودبرزگ بینی که باعث ستم قانونی آشکاری به پیروان سایر ادیان میشود، این ستم را در قوانین مختلف اسلام به روشنی قابل مشاهده است، از تبعض‌های قانونی گرفته تا اعتقاد به نجس بودن کافر و هم‌ردیف قرار دادن غیر مسلمان با سایر نجاسات.
ستم اسلام به افرادی که یکی از پدر یا مادرشان در هنگام انعقاد نطفه‌ی آنان مسلمان باشند بسیار بیشتر از ظلمی است که به پیروان سایر ادیان روا دانسته می‌شود، زیرا از نظر فقه اسلام که بر مبنای دستورات محمد ابن عبدالله بنا نهاده شده است، چنین فردی مرتد است و باید با بدترین نحو ممکن و در زیر شکنجه کشته شود.
بنابراین دمکراسی با پذیرش احزابی که اصول ادیان را مبنای اهداف خویش قرار داده‌اند در تضاد است، زیرا ممکن است در برهه‌ای از زمان اکثریت ملتی تصمیمی بگیرند که چنین حزبی را در رأس امور قرار دهند، حزبی که هدفش سلب و نابودی دمکراسی است، زیرا هیچ دمکراسی با حکومت اکثریت به جامعه شکل نخواهد گرفت بلکه نابود خواهد شد.

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

تناقض‬ در اسلام قصاص نكردن خالد ابن وليد.



غزوه بنى جذيمه !
پيغمبر اسلام بعد از فتح مكه و پيش از جنگ حنين ، خالد بن وليد سيف الله اسلام را با سيصد نفر از مهاجرين و انصار، در ماه شوال به سوى قبيله ((بنى جذيمه )) فرستاد تا آنها را به سوى اسلام دعوت كند، نه اينكه با آنها وارد جنگ شود.
((بنى جذيمه )) در زمان جاهليت ، عموى خالد به نام ((فاكة بن مغيره )) را كشته بودند. وقتى خالد با نفرات خود وارد قبيله شد به آنها گفت : سلاح خود را بر زمين بگذاريد؛ زيرا همه عرب مسلمان شده اند. آنها نيز سلاح خود را به زمين گذاردند. همان لحظه خالد دستور داد دستهاى آنها را ببندند، سپس شمشير در ميان آنها نهاد و كشتار سختى به راه انداخت !
خالد در اين مورد، نه تنها با نصّ صريح نبوى مخالفت نمود، بلكه در اين عمل خود، از حدود قوانين اساسى اسلام خارج شد؛ زيرا اسلام مردم جاهليت را مهدور الدم دانسته بود. پس خون عموى خالد بى ارزش بود. ديگر اينكه : اسلام اعمال ماقبل خود را مى پوشاند. بنابراين نمى بايد بنى جذيمه را - كه مسلمان شده بودند - به جرم قتل زمان جاهليت ، مجازات كرد.
ديگر اينكه الله دشت هاى حجاز ميگويد: ((وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِّيهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ))؛
يعنى : ((هر كس مظلوم كشته شود، خداوند براى ولى او سلطه اى قرار داده كه انتقام بگيرد، و او نبايد اسراف در قتل كند)).
و حال آنكه - چنانكه گفتيم - اولاً: عموى خالد، مهدور الدم بوده ، و ثانياً: خالد در قتل وانتقام اسراف نمود، و ثالثاً: او ولايت بر عمويش ‍ نداشت كه خون او را قصاص كند.
.
، چون اين خبر به پيغمبراسلام محمد تازى - رسيد كه خالد با بنى جذيمه چه كرده است ، دستها را به آسمان برداشت و دو بار فرمود: ((پروردگارا! من از آنچه خالد بن وليد مرتكب شده است ، بيزارى مى جويم !))
كاتب واقدى در طبقات مجلد دوم ميگويد 
سپس محمد تازى على بن ابيطالب - را خواست و امر كرد به سوى بنى جذيمه رهسپار گردد، و خونبهاى مقتولين را بپردازد و اموالى را كه از دست رفته بود، جبران كند.
مگر ميسر است محمد تازى سپه سالار خود را قصاص كند ان هم خالد ابن وليد كه لقب سيف الله را به او داده بود .
محمد كه ماشين ادم كشى خود را نميتوانست از كار بيندازد . پس خون كشته شدگان بنى جذيمه را پرداخت ميكند .
خالد را هم رها ميكند قصاص اينجا بى معنى است .
اينجاست كه بايد گفت محمد تازى هر گاه كه دلش ميخواست ايات تازى نامه همان (قران) را باطل ميكرد .
محمد تازى هركجا دچار مشكلاتى ميشد كه نميتوانست ان را حل كند به مغلطه اى ان را حل ميكرد .
قوه اى محركه اى اسلام قتل وغارت بوده است .
همينطور كه برتراند راسل ميگويد قوه اى محركه اى اسلام Plandr بوده است غارت اموال مردم .
احكام هاى اسلام فقط براى غير مسلمانان بوده است نه براى خودشان . 
محمد تازى وكتابش از ابتدا هرچه دروغ وفريب را خواستند وارد جامعه كردند تا به امروز .
امروز بايد با ديد باز به داستان اسلام نگاه كرد .
واعمال بزرگان اسلام را بازگو كرد تا همگان بدانند در دين معنويتى وجود ندارد .
واين داستان هاى كه به ما گفته اند كه جبرائيلى امد وايات را از اسمان مياورد ومحمد تازى رسول خدا بوده است . تمام يكسره مهمل است و اين كتاب اسمانى نيست بلكه به دست بشر نوشته شده است .
بزرگانى مانند امام مشككين امام فخر رازى ، حكيم سنايى ، ابو سعيد ابوالخير ...
به اين نتيجه رسيدند كه تازى نامه دست نوشته اى محمد است .
امروز تنها راه رهايى جامعه اى ايران زمين اگاهى رسانى است .
ما ايرانيان ابروى در جهان داشتيم شرافتى داشتيم . از زمان ورود اسلام به سرزمين عزيزمان .
يكسره قانون هاى اعراب بيابان گرد را به ما به زور شمشير اموختند كه حال بعد از قرن ها اين قانون ها در ايران زمين اجراميشود .
درد ما ومشكل ما ايرانمان است كه حال اكنون بعد از غريب به 1400سال اعمال زشت بيابان گرد هاى حجاز در ايران انجام ميشود .
تمام اين اعدام هاى كه در ايران انجام ميشود به حكم اسلام والله وتازى نامه است .
تمام اين شلاق هاى كه به پشت فرزندان ايران زمين زده ميشود به حكم الله وتازى نامه است .
ايا از ان تمدن كهن وائين مهر ورزى وخردورزى وپاكى چيزى برايمان باقى مانده است ؟
ايا بخشش هنوز در ميان ما ايرانيان باقى مانده است ؟
ايا بزرگ منشى هنوز در ميان ما ايرانيان باقى مانده است ؟
يا تمام بزرگى وشكوه ايران زمين را ميتوان در لابه لاى كتاب هاى باستانى ايران زمين پيدا كرد ؟
يا در داستان هاى كهن ايران زمين ؟
ما نخواهيم گذاشت شرافت وبزرگى وخرد ومهرورزى ايران زمين از ياد برود 
ما ايرانيان شرافتمان را در قادسيه جا نگذاشته ايم وپاى مال اسبان نكرده ايم .
امروز پاسدارى از فرهنگ نياكانمان وظيفه اى تمام هموطنان عزيزمان است .
پاينده ايران وايرانى